سر گرمی تو..
شده بازی با این دل غمگین و خستم..
یادت نمیاد ... اون همه قولو قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم
تو ببین باز چه جوری سر این همه قولو قرارا ...من نشستم
دیوونه نکن..
به خدا آه ام میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز...
من از دل می گویم تا قلم آن را بر قلب سفیدی حک کند. این نوشتن ها همه بهانه های دلتنگی توست
.بهانه هایی که دل نمی پذیرد مختوم بماند. از دل تا قلم فریاد خاموش من است که از دل می نویسم تا سیاه مشقی باشد برای دلهایی
که پر از چینی هایی ترک خورده اند
.صخره هم تحمل این همه سکوت را ندارد . فریاد قاطی واژه های دل می شود و مثل اشک از چشم روان می گردد
.وسعت تنهایی من بااز دل تا قلم احساس کم می شود و من بیشتر می فهمم که قلم چقدر مقدس است
انسان زاده شد.
زمین به ناز کرشمه ای کرد
کوه بر آمد.
کوه با دل سنگش ترانه ای خواند
باد رقصان شد
وگیسوی بیشه ها را پریشان کرد.
گل در سراسر زمین رویید
من
گل را بوسیدم
گل
کرشمه ای کرد و پریشان شد
آنگاه ترانه ای خواندم
......و ((تو)) زاده شدی....!
لطف یعنی عشق به توان محبت و انتظار یعنی آتشفشانی از عشق که در سکوت زلزله ی صداقت
فوران می کند . زندگی یعنی در یک راه هم سو شدن.
زندگی
یعنی زندگیدختري از پسري پرسيد : که آيا اون رو قشنگ ميدونه؟
پسر جواب داد : نه
دختر پرسيد : آيا دلش مي خواهد تا ابد با او بماند ؟
پسر جواب داد : نه
سپس پرسيد : اگه ترکش کنه گريه مي کنه ؟
و بار ديگر پسر تکرار کرد : نه
دختر در حالي که ناراحت بود وقتي خواست ديگه بره در حالي که اشک از چشمانش جاري مي شد پسر بازويش را گرفت و
گفت : تو قشنگ نيستي بلکه... زيبايي
من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نياز... دارم که با تو باشم
اگر بري من گريه نمي کنم بلکه من .. ميميرم.... ......... عمــــــــــــــــــــــــــــــاد
زين گونه ام...
كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران
غريب نيست
جانم بگيرو....
صحبت جانانه ام ببخش
كز جانم شكيب هست و....
زجانان شكيب نيست ...
گمگشته ديار محبت
كجا رود
نام حبيب هست و ....
نشان حبيب نيست
عاشق منم ....
كه يار به حالم نظر نكرد
اي خواجه درد هست ...
وليكن طبيب نيست
از غربت بيابان
دلخستگي دم از درد
آوار خيس باران
وا مانده در تبي گنگ
نا گه به من رسيدي
من خود شكسته از خود
در فصل نا اميدي...
در بركه ي دو چشمم
نه گريه و نه خنده
گم كرده راه شب را
سر گشته جون پرنده
من ره به خلوت عشق
هر گز نبرده بودم
پيدا نمي شدي تو
شايد كه مرده بودم...
من خود گر فته از خود
از خنده ات شكفتم
چشم تو شاعرم بود
تا اين ترانه گفتم
در خلوت سرايم
يک باره سر كشيدي
ناگه اي پرنده
بار دگر پريدي........عمــــــاد