امشب اشكي ازچشمي مي ريزد امشب قلبي ميشكند و صداي شكسته شدنش به اسمان مي رود... اما نمي دانم جرا صدايش به گوش خدا نمي رسد؟ من صداي شكسته شدن قلبم را مي شنوم فكر مي كنم اولين نفري باشم كه صداي در هم شكسته شدن قلبم رابا گوشهاي خود مي شنوم نمي دانم خدا مي بيند اگر مي بيند پس چه خداي خاموشيست؟ از اين همه خاموشي قلبم مي گيرد خداي خوب من دوست دارم فرياد بكشم اخر با كه بگويم "قلب من عاشق قلبيست كه اصلا قلب نيست
" دلم مي خواهد انقدر فرياد بكشم كه صداي فريادم قلب خدا را به لرزه در بياورد... دلم مي خواهد انقدر فرياد بزنم و ديوانه وار به خدا بگويم اخه خداي خوب من چطور بنده اي افريده اي كه از عهده اش بر نمي آيي؟ تو چطور ميتواني اين همه بي عدالتي را ببيني و به صدا در نيايي مگر نه اين كه مي گويند كه بخشنده اي! من اگر گناهي مرتكب شدم به درگاهت و بزگواريت مرا ببخش و اين همه مرا عذاب مده ... مگر نه اين كه مي گويند تو رحيمي پس چرا تو رحم نمي كني؟ پس در رحمتت كجاست؟ خدايا من خيلي سختي كشيده ام من خيلي رنج ديده ام به اميد اين كه در رحمتت را بسويم باز كني من كه در اوايل جواني چنان در زير بار مشكلات كمرم خم شد كه ديگر قدرت ايستادن از من سلب شده...خدايا به او بگو ,بگو با تمام بديها يش دوستش دارم ...تو كه هميشه در جلوي چشمهاي من غرق در نشاط و شادي خود بودي خوش باش كه شاديت را مي خواهم ,خوش باش كه هميشه خوش ببينمت ...محبوبم تو راه زندگي را انتخاب كن آرزو دارم تو و خوشبختي را هميشه در كنار هم ببينم. وقتي با خود مي انديشم كه تو در چه خيالي هستي ومن در جه خيال خنده ام مي گيرد.. خنده هاي كه از گريه غم انگيز تر است آري من روز هاي سختي را بشت سر گذاشتم اما فراموش نكن چشمان من در پناه اين پنجره هاي يخ بسته جشم براه توست ,چشمان من آن همه اشك را بدرقه ي راهت كرد كه به چشم ها اين همه بي محبت نباشي اي كاش ان قلب سنگينت كه درون سينه ات يخ بسته از حال قلب من خبر داشت..
برسر راه تو چون خاك فتادن غلط است ............عماد